صبح امروز پنجشنبه، بیست و هفتم مردادماه دلتنگ و منتظر به دادگستری تبریز می رویم، مقابل شعبه یکم دادگاه های انقلاب، چشم به راهِ "شاخه های همخون جدا مانده ی" مان می مانیم.
یک مینی بوس آبی رنگ که داخلش قفسی تعبیه شده است، وارد محوطه می شود؛ مملو از انسانهایی که برای طی چند قدم فاصله ی بین زندان تبریز و دادگستری درون آن چپانده شده اند تا حتی آن چند لحظه بیرون از زندان یادشان نرود که هنوز محبوسند وهمه ی دنیا بیرون از آن قفس مانده و آن ها در دنیایی دیگرند که حالا پا در آورده و با آنها طی مسیر می کند.
با نزدیک شدن مینی بوس به ساختمان دادگاه ناگهان دو دست از داخل جلب توجه می کنند؛ رفیق نیما انگشتانش را به حالت پیروزی بالا گرفته و رفیق دیگر دستش مشت شده و به ما لبخند می زند. امید هنوز این زندان را با دنیای متعفن بیرونش ارتباط می دهد.
رفقا پیاده می شوند؛ نیما هنوز انگشتانش را با همان حالت نگه داشته است و ساسان صادق و معصوم قدم بر روی زمین می گذارد. حسی آمیخته از گنگ ترین حس ها به ما دست می دهد.
به زور خوش و بشی در می گیرد و نیما مسلط به شرایط به همه لبخند می زند و ساسان تا چشمش به پدر پیرش می افتد محجوبانه چشم از او می دزدد و سر به زیر می اندازد و همه با هم راهی می شوند. از بد روزگار فاصله تا دادگاه چند قدم بیشتر نیست.
بعد از چند ساعت دادگاه پایان می یابد و رفقا دست در دست هم خارج می شوند.نیما باز هم انگشتانش بالا است و ساسان لبخندی می زند و تا چشم اش به پدر می افتد، باز هم سر به زیر می اندازد. به رفیق نهیب می زنم که سرش را بالا بگیرد. از مقابل مان می گذرند.سعی می کنم خودم را به آنها برسانم اما هر بار حایلی انسانی به رنگ آزادترین آبهای دنیا ولی از جنس سیاه ترین قوانین زندان بان و زندانی، مانع می شود. به حاشیه پرت می شوم و از پشت سر نگاه شان میکنم، شرمنده ی دست بندی می شوم که به دست آنها هست و به دست من نیست؛ بی اختیارزمزمه می کنم: اینان فرزندان فرصت گریز هزاره نان اند که در پایداری خویش جهان را از پیر شدن باز می دارند، آزادشان کنید.
دوباره سوار همان مینی بوس آبی رنگ می شوند تا قفس را با خود ببرند.نیما همچنان لبخند می زند، ساسان کنارش می نشیند.این بار پدر آن نزدیکی نیست.با ایما و اشاره شوخی های خاص مان را مرور می کنیم و چند ثانیه می خندیم و می برندشان.
ساعاتی بعد ابتدا نیما تماس می گیرد؛پر انرژی و با تسلط. می گوید وقت تماسش به ناچار کم است.از همه تشکر می کند و ادامه می دهد: رفیق جان؛لحظه ی آخر متوجه چشمانت شدم،سرت را بالا بگیر؛ ما سربلندیم...
عصر هم نوبت ساسان است.بعد از مدت ها صدایش را می شنوم و از دلتنگی هایم برایش می گویم.جواب می دهد:
رفیق جان!
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق - تا بگویم شرح درد اشتیاق
حال من بهتر از تو نیست، منتظرم باش...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر